"وجه كبريا" نويسنده: دكتر زهرا حسيني (عضو هيات علمي دانشگاه جهرم)

۰۷ مهر ۱۳۹۷ | ۰۹:۲۵ کد : ۲۰۹ اخبار
تعداد بازدید:۱۰۱۰
قرن هفتم، در تاريخ فرهنگ و ادب اين مرز و بوم بسيار پرفروغ است؛ زيرا اين قرن مزين به وجود مفاخري چون شمس و مولوي است.
"وجه كبريا"      نويسنده: دكتر زهرا حسيني (عضو هيات علمي دانشگاه جهرم)

"وجه كبريا"

نويسنده: دكتر زهرا حسيني (عضو هيات علمي دانشگاه جهرم)

 

شمس تبريز كه مشهورتر از خورشيد است

من كه همسايه ي شمسم چو قمر مشهورم

قرن هفتم، در تاريخ فرهنگ و ادب اين مرز و بوم بسيار پرفروغ است؛ زيرا اين قرن مزين به وجود مفاخري چون شمس و مولوي است كه وجود آنان تا هميشگي زمان بي بديل و تكرار نشدني است. مولوي به راستي بلندترين جايگاه را در ميان اديبان عارف و عارفان اديب دارد. وسعت انديشه و ظرافت كلام و بيان او آن چنان است كه حيرت بر حيرت خواننده مي افزايد، به گونه اي كه گاه نزديك شدن به ساحت انديشگاني وي براي خواننده‌ي آگاه سهمگين است تا آن جا كه براي خواننده هيچ شكي باقي نمي گذارد كه مولوي با چنين وسعت بيان و انديشه سواي از ساحت عرفاني وي از نابغه هاي دوران خويش بوده است كه معلمي چون شمس، نبوغ وي را شعله ور و آتش افروز كرده است.

 

قطعا اگر شمس نبود مولوي تنها به همين مرتبه اكتفا مي كرد كه پا بر جاي قدم هاي پدر خويش بگذارد و به فراتر از مرتبه ي شيخي و وعظ و مجلس گويي نينديشد و به ذخاير علم مدرسي خويش بسنده كند؛ اما وي از بختياران عالم بود كه صيد شاهبازي چون شمس گشت. البته بايد اذعان كرد كه در جاودانگي و پايايي شمس و مولوي در صفحات تاريخ هر دو مديون همند و اگر مولانا نبود نام شمس نيز چنين ماندگار نبود.

 

سيماي شمس اين مرد رازناك را در مقالات و گفته هاي مولوي مي توان تا حدودي ترسيم كرد. اگر سخنان هركس را تبلور يافته‌ي ويژگي‌هاي روحي و رواني فرد بدانيم بايد اذعان كرد كه ابهام‌گويي و سايه روشن‌هاي موجود در كلام وي كه به درخشش صاعقه مي‌ماند حكايت از مردي دارد كه خود را خط سومي معرفي مي‌كند كه حتي خويش را قادر به خواندن آن نمي‌بيند و هم از آن روست كه كلام خود را نيز به سبب رفعت و علو آن، وجه كبريا معرفي مي‌كند. ويژگي اين نوع كلام آن است كه كساني كه نتوانسته اند آن را درك كنند، چنين كلامي را منكرند.

 

رسيدن به چنين مقامي كه بسيار فراتر از درك عوام است، حاصل سير و سلوك معنوي شمس است. آن چنان كه از گفته ي افلاكي صاحب مناقب العارفين برمي‌آيد شمس همواره در تب و تاب رسيدن به حقيقت بود تا آن جا كه آرامش از وجود او رخت بربسته بود و آن‌چنان آشفته حال گرد عالم مي گشت كه وي را شمس پرنده ناميدند. برخي اين لقب را حاصل علو مقام وي دانسته‌اند كه همواره از مرحله اي به مرحله ي بالاتر صعود مي كند. شمس نيز خود معترف است كه هركس كه دوست من است به هيچ مرتبه ي اي راضي نمي شود و خود نيز اين گونه بود؛ زيرا از استاد صاحب ولايت خويش ابوبكر سله باف به دليل درك ديگرگونه‌اي كه از معارف يافته بود كناره گرفت و گرد عالم گرديد تا آن‌چه شدني است اتفاق بيفتد. خود وي بيان مي كند كه به دنبال هم جنس خود مي گشت تا روي خود را در وي نظاره كند از اين رو به هرجا گذر كرد تا روزي كه سر راه مولانا قرار گرفت و وجود وي را به تب و تاب واداشت تا جايي كه مولوي از روزمرگي هاي علمي و مدرسي خويش دل‌سرد گشت و روي به روي جانان آورد و با وي خلوت هاي رازورانه داشت.

 

شمس به دردانگي خويش معترف است و بيان مي كند كه خاصيت همنشيني با وي چنين است كه فرد از همه عالم مي برد. «به هركه روي آريم روي از همه جهان بگرداند... گوهر داريم در اندرون، به هر كه روي آن با او كنيم از همه ياران و دوستان بيگانه شود.»

 

البته براي درك انسان كامل بايد جاني مستعد داشت و قطعا مولانا به چنين مرحله اي رسيده بود كه بتواند حضور شمس را درك كند و شايد خود بارها در حين خلوت هاي عارفانه از اين كه راهي به درون اين مرد اسرارآميز بيابد نوميد گشته بود آن چنان كه در مثنوي بيان مي كند كه

 

                 صدهزاران بار ببريدم اميد                  از كه از شمس اين شما باور كنيد

 

اما مهم آن است كه مولوي با صفاي دل و جان خويش جاذب عنايات و كلام حيات بخش شمس شد؛ به گونه اي كه به همان ميزان كه شمس براي مولوي ممد حيات معنوي بود، مولوي هم براي شمس ياري بي بديل بود و اين جذب و كشش دو سويه شد تا آن جا كه شمس در سخنان خود بسيار مولوي را ستوده است و بيان مي كند كه «از بركات مولاناست هركه از من كلمه‌اي مي شنود. هرگز چندين گاه كسي از من چيزي بشنود؟» يا در جايي ديگر در مقالات مطرح مي‌كند كه «والله ديدن روي مولانا مبارك است...خنك آن كه مولانا را يافت. من كيستم؟ من باري يافتم. خنك من.» مولوي نيز به يمن سايه‌ي شمس بر سر خود معترف است و چنين مي‌سرايد:

پنهان مشو كه روي تو بر ما مبارك است
يك لحظه سايه از سر ما دورتر مكن

 

نظاره ي تو بر همه جان ها مبارك است

دانسته اي كه سايه ي عنقا مبارك است

بركت حضور معنوي شمس در زندگي مولوي جاودان شد تا جايي كه پس از غيبت هميشگي شمس و ناپديد شدن وي از منظر ديدگان جلال‌الدين محمد، عشق افروخته در جان مولوي هرگز به سردي نگراييد بلكه خود آتش افروز جان مشتاقان در وادي سيرو سلوك شد.

 

 


نظر شما :